X
تبلیغات
تنهای - داستان یه دختر بد بخت قالب هاي سُـــرنا
تنهای
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389
داستان یه دختر بد بخت
 

تازه سر شب بود دلم گرفته بود از خونه زدم بیرون که برم یجای که از محوته خونه دور باشم تو راه یه ماشینیه بوق زد من تحویلش نگرفتم بازم تکرار کرد و بوق زد من بازم محلش نزاشتم نمی دونم چرا اون قدر خیابون خلوت بود مرده شیشه ماشینو داد پایین گفت خانوم خوشگله مگه با تو نی ستم ولی من بدون بی توجهی رامو ادامه دادم اما اون ول کن نبود هی تیکه می نداخت بهم می گفت امشب میای پیش من قول می دم بهت خوش بگذره اون می گفت ضد حال نزن بیا امشب و با هم باشیم من به روم نیو وردم تا اینکه بهم گفت می شناسمت بیچارت می کنم این بچه آدم بیا بشین ....یکم ترسیدم بعد گازشو گرفتو رفت یه شب تو خونه دیدم بابام سراسیمه داره میاد طرفم بدون هیچ حرفی یه سیلی زد تو گوشم بغضم گرفت گفتم چی شده بابا گفت خفه شو جنده؟یه مشت عکس تو دستش بود چند روز پیش از این قضیه یکی از دوستام جشن تولدش بود منم رفتم لباسام بی حجابی بود رقصیدم هر کاری که همه تو تولد می کنن من بدون اینکه بفهمم ازم عکس گرفتن و بردن با فتوشاپ درست کردن که خودمم باورم نمی شه بعد فهمیدم که کار همون مرده بود که گفت بیچارت می کنم یکی از دوستام دوستش بوده از طریق اون این عکسارو گرفته ......بابام منو از خونه بیرون کرد ..بدون اینکه بزاره حرفی بزنم /...من الا ن ۲ ساله که از خونوادم دورم باز خدا پدر مهشید خانومو بیامورزه اگه اون به من جاو مکان نمی داد معلوم نبود سرنوشتم چی می شد گرچه زیاد مهمم نبود .........................

اگه خدا هست می خام حقمو از اونای که با من این بازی و کردن بگیره ....مهشید خانوم مادر همین آقا مرتضی  منم ازش خواستم تا بذاره این داستانو که رو دلم سنگینی می کرد و براتون بگم ......

+ 22:21 3032.